خورشید

بسان نفرینی دوزخی

پهنه های ابرآلود آسمان را میخراشد

و من

شبیه مردی که از حجله ی معاشقه با عروس مرده ی خویش برخاسته است

در امتداد دردی شبانه که در خوابهای ترک خورده ی من میپیچد

از انتهای یک کابوس برمیخیزم