فوبیای ناتمام

خورشید
بسان نفرینی دوزخی
پهنه های ابرآلود آسمان را میخراشد
و من
شبیه مردی که از حجله ی معاشقه با عروس مرده ی خویش برخاسته است
در امتداد دردی شبانه که در خوابهای ترک خورده ی من میپیچد
از انتهای یک کابوس برمیخیزم
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲ ساعت 15:54 توسط immortal
|
بندهاي بندگي را گسستم