ادامه دارند مستیهایت در من


هنوز هم سیگار را با سیگار روشن میکنم.همان مونتانای قدیمی،اسمی که خوب تو یادت مونده بود...3 سال پیش بود که بهم گفتی "مونتانا سیگار حرفه ای هاست".آن روز هم در همان کافه که انگار برای همیشه بسته شده همان مونتانا بود که پشت به پشت روشن میکردم و تو روبروی من نشسته بودی.آرام،متین و دوست داشتنی. برف میبارید و من چقدر برف رو دوست دارم.حتی تنها عکسی هم که از تو دارم رو تو یه روز برفی گرفته بودی.عکسی که تنها صاحبش فقط تو میتونی باشی...با لباس سیاه... با نگاهی رو به نقطه ای نا معلوم وسط سفیدی اون همه برف که دوست داشتنی تر شده بود با تو.هنوز هم هر وقت صدای رضا یزدانی رو میشنوم یادم میاد که خواننده ی مورد علاقت بود.هی رفیق هی.هر وقت به من سر میزدی حرفات کوتاه بود،غم داشت و میگفتی"نوشته هات منو یاد خودم میندازه".آن روز هم در همان کافه،همان کافه ای که گفتم انگار بستنش تو صورتت همون اندوه رو میشد دید.همون روزی که من سیگار با سیگار روشن میکردم و برف میبارید و من چقدر برف رو دوست دارم.خاطرم هست که این خط نوشتم رو دوست داشتی: " دیوارهایی که  دیروز با خون امضاء شدند و امروز،مخفیگاه هرزگی پسری تشنه ی شهوت و دختری خیابانیست".همیشه میگفتی" این وبلاگتو دوست دارم بوی قدیمارو میده" و من چقدر از خوندن حرفای کوتاهت برای نوشته هام خوشحال میشدم.آن روز هم در همان کافه ی تعطیل،چقدر دیدنت برام خوشحال کننده بود.همان روزی که برف میبارید و من چقدر برف رو دوست دارم.راستی!چند روزه گاهی پست دیازپام رو میخونم و حرفهای تورو...گفتی اگر باز بخوام متنیرو ازت انتخاب کنم این رو مینویسم:

"پک...

"ویران میشود در آینه تصویر قدیسی که خواستند من باشم

شب به اندازه ی یک تیغ سرد است

هراس تیز مرگ میخزد میان رگهایم"

حالا مدتها از اون روز برفی در آن کافه ی توقیفی کوچک میگذرد...مدتها از اولین و آخرین باری که از نزدیک دیدمت...مدتها از اون روز برفی که حالا خیلی خاص و زنده لابلای ذهن من نفس میکشه...مدتها از روزی که قول داده بودی متنیرو که دوست داشتی تو وبت بنویسی.حالا،6روز از وقتی که منتظر اومدنت به وبم هستم میگذره...6 روز که بین باور کردن و نکردن رفتن تو گر میگیرم و بغض بیخ گلومو فشار میده...6روز که انگار مستیهایت واقعا ادامه ندارند...6روز که اون کافه هنوز هم تعطیله و اون کوچه شاید منتظر یک برف تازه...من اما،سیگار رو با سیگار بغض میکنم و برف، آوار سپید و پاک خاطره ایست  که رد قدم های تورا عجیب کم دارد.

 

حالا تمام آینه ها

واگویه ی مغموم یاسیست

که به ویرانی خود ایمان آورد

از آن لحظه که ساعتها

در طلوع یک فاجعه خشکیدند

و آغاز تمام پاییزها در تقویم

سیاه پوش اندوهی شد

که در ناباوری من پیچید


پ.ن:در سوگ مستانه

-دوستانی که به آیلار دسترسی دارن خیلی مواظبش باشن...اون بیشتر از هر کس دیگه ای از این مساله ضربه خورد

پ.ن2:دوست خوبم مهرداد هم مطلب زیبا و تاثیر گذاری در مورد مستانه ی عزیز نوشته که خوندنش خالی از لطف نیست:

http://mehrdad1362.blogfa.com/

سپیده ی سرخ

 [1]

 او ایستادست

بر دروازه ی روستایش

که سکوت  سیپده دمان بیشه زار مه گرفته ی آن

قربانی  شیونهای زنیست پا به ماه

که پیغام میلاد نوزاد نا مشروعی مرده است

او ساکت است

[2]

او ایستادست

پشت جوخه ی آتش

که وحشت مسلسل هایش گناه را نشانه رفته اند

و در مقابلش نگاه بسته ی کسیست

که فقر تشنگی شهوتش را، به کودک  مرده ی غیر شرعی زنی سپیرده بود

او ساکت است

[3]

او ایستادست

بر آستان کوچه ای اسیر شب

که در سکوت آن، برق تیغ اعتیاد و فقر و نکبت

بر گلوی عابری بی گناه نشسته است

صدای پاهای فرار سکوت کوچه را شکست

او ساکت است

[4]

او ایستادست

پشت جوخه ی آتش

که وحشت مسلسل هایش گناه را نشانه رفته اند

و در مقابلش نگاه بسته ی کسیست

که درد افیون و فقر را،به برق تیغ و وحشت شبانه ی عابران سپرده بود

او ساکت است

[5]

او ایستادست

در ابتدای بودنش

پشت حرفهایی که ممنوعه اند و فریاد میشوند

در سکوت روستایی که زادگاه اوست

صدای او صدای مردمان رنج برده ی قبیله است

قبیله ساکت است

[6]

او ایستادست

روبه روی جوخه ی آتش

که وحشت مسلسل هایش بودن و شعور را نشانه رفته اند

و در مقابلش نگاه باز قبیله ایست

که رنجشان را،به انعکاس صدای خود سپرده بود

قبیله ساکت است

[7]

کسی ایستاده است

بر دروازه ی روستایی

که سکوت سپیده دمان بیشه زار مه گرفته اش

بوی سرب میدهد

غریبه ساکت است.

Monster Muse



چنگالهایت که به جان بی خوابی من می افتند،هذیانهای شیطانی ذهنم بسان پس مانده ی خونین سیاه سرفه های یک مسلول،بر کاغذهایی که سرنوشتشان مچاله شدن است نقش میبندند.تو لا به لای توهم هیچ افیونی گم نخواهی شد حتی وقتی که یک مشت قرص را با جنون میبلعم و حریصانه دود سیگار را به اعماق وجودم میکشانم.چه بی رحمانه به من چشم میدوزی وقتی که شبیه گم شدن بیت آخر یک شعر،در میان برگهای یک کتاب نخوانده به گوشه ی  خاطرات نداشته ام پناه میبرم و با خود تکرار میکنم:شاید باید  خود را به سقوط میسپردم تا سرنوشتم یک بار برای همیشه تلخی بیت آخر  اشعار سیاه دیگران باشد.وجود دهشتناک تو در عمق تنهایی من نفس میکشد و اشکهایی که هرگز نریخته ام  را میان خیرگی های طولانیم به دیوار غرق میکند و این کلمات،این جرثومه های تمام قد وجود تو که مرا میان آرواره های خود نشخوار میکنند،شرح حال زنده به گوریست که تو به خاکش میسپاری  و چه سخت و سهمگین بودنم را به زهر خند میگیری وقتی دوباره تمام اندوهم را میان همان کاغذهایی که سرنوشتشان مچاله شدن است جا میگذارم.