آوای انفجار یک انتحار
مثله صدای گاو مقدسی در تبت
میان دهلیز زمان پیچید
و پارسهای شبانه ء یک سگ
که هنوز وفادارانه بر پیکر مردار صاحبش ایستاده
میان شیونهای مرگ آلود زنی در دوردست گم شد
و در این هنگامه ء تاریک جهنم وار
که جهان میان شعله تب آلودش میسوخت
دستان خونین برافراشته ء خشم
رو به دروازه های آسمان،بارش باران را دعا میکرد
و آنسوی دیوار وهم آلود مه
جنازه ای حلق آویز بر بودن
مثله فراموشی ارتعاش ناقوسها در باد
با چشمانی خیره و لبریز از وحشت
درد خزیدن مرگ را میان رگهایش
با سکوتی مهیب فریاد کرد...