طبقه ء سیزدهم

او...
از بلندای دردهایش
تا آغوش کوچه ای که بوی شاش میداد
تن به سقوط سپرد
کلاغها،میلاد خونین یک مرگ را چشن گرفتند
آنگاه که هیاهوی بی تفاوت شهر
مسخ دیوارنوشت یک شعار بود
و من از ورای این اندوه...
خیره به فردایی بودم که شاید باز همین باشد...!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 22:21 توسط immortal
|
بندهاي بندگي را گسستم