او...

از بلندای دردهایش

تا آغوش کوچه ای که بوی شاش میداد

تن به سقوط سپرد

کلاغها،میلاد خونین یک مرگ را چشن گرفتند

آنگاه که هیاهوی بی تفاوت شهر

مسخ دیوارنوشت یک شعار بود

و من از ورای این اندوه...

خیره به فردایی بودم که شاید باز همین باشد...!