سياه زخم

افق،مثل نگاه صامت مرگ در چشمانم نقش ميبندد
ذهن متروك خيابان ميپيچد به خود از درد
در مرور هنگامهء هجوم يك ضربه
كه افكار تيز او را ميان جمجمه له كرد
آواز شوم كلاغها رسوخ ميكند در لحظه
پنجره زخميِ مرگ معصوم باران ميشود
زندگي خودِ مرگ است اينبار
اين خيابان ها سيراب شده از خونند
ولي انگار...
حس سيخ كردهء يك مرد
از خيال لمس پيكر يك جنده هم آزاديست
من تمام اين تاريكي را زندگي خواهم كرد
اما روزي....
مثل طغيان سلول انفرادي در خود
بيرقهاي سياه اين شب تاريك را
بين شعله هاي خشم خود فرو خواهم برد...
+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 20:22 توسط immortal
|
بندهاي بندگي را گسستم