Heavy Sorrow

تیر میکشد تنم

به اندازه ی یک سرنگ خودکشی شدن

و پیچ دود گرفته ی خیابانی که با سکوت من طغیان کرد

من اندوهم را...

با بغضهایی که میان گازی سپید اشک میشدند گریستم

وجودم درد میکند لعنتی

به اندازه ی وسعت عجیب نام تو

و بوسه های سیمِ خاردار بر تنم

من کبود توام

آزادی،تو چه بیرحمانه دردناکی

مرا از نگاهم بخوان


به دنبال چه میگردی؟من آن مرد مرموز غرق دود که دنیایش فقط آوای راک و ایسم های رنگارنگ و قهوه های سرد و تلخ است نیستم. هنوز هم یک استکان چای و صدای داریوش و فکرهایی که بسته بسته سیگار و دود و خاکستر میشوند را بیشتر دوست دارم.من حتی اسب ندارم که شاهزاده ی تخیلات رمانتیک تو باشم...عجیب نیستم،چهره ام عادیست و هنوز آنقدر روشن فکر نشده ام که نجابت نگاه شرقیت با من غریبه باشد و قدم زدن در کوچه های باران خورده و کثیف شهرم را، با دلبران بلوند و کوچه های سنگ فرش جایی که حتی در خیالم نمیتوانم بروم طاق زده باشم. من رقص رهای دختر بلوچ در دشتهای پر از رمه های وحشی را خوب میفهمم و یک رباعی خیام، بیشتر از چند جلد رمان فلان نویسنده که آخر نامش یوفسکی بود زیر و رویم میکند.کنارم که باشی شاید  کوه یخی که با یک جفت چشم سبز خیره ی نگاهت شده و سکوتش دنیایت را سنگین میکند برایت عجیب باشد اما من تمام آنچه که تویی صادقانه فقط برای تو خواهم نوشت.شاید در روزمرِگی هایم حرفی نیابی اما گاهی در باره ی پرواز گاوهای مقدس بر فراز تبت برایت یک طومار گفتنی دارم.
به دنبال چه میگردی؟من هم گاهی تا بناگوش سرخ میشوم و ناشیانه تپق میزنم.گاهی خشم مثله آتش فشان در وجودم فوران میکند و بعضی وقتها دلم لک میزند برای خنده های بدون دلیل...برای ذوق زدگی کودکانه ای که مدتهاست پشت پرچینهای خیال جا گذاشته ام.اتاق من تاریک نیست و به شیطان اعتقادی ندارم که ذهنم اسیر خلسه ی افیون و شیطان پرستی باشد!تمام من را که زیر و رو کنی بجز چند جلد کتاب و یک مشت نوشته و بسته های مونتانا نخواهی یافت.
من برای خودم هم نوستالژی گم شده ای در مه چشم اندازی دورم تو چه میخواهی؟شاید اگر فانوس بدست تمام اعماق وجودم را بگردی نه آتش کده ای درونم بیابی و نه حتی اعتقادی به هر آنچه مقدس مینامندش...اما در همان اعماق تاریک پر از پوچی جایی برای تو و تمام باورهایت هست که بی هیچ حرفی درونش بیارامی.من تمامت را خواهم پذیرفت همان گونه که هستی.بازیگری بلد نیستم،فقط دستانت را میگیرم و تا صدای گنجشکهای یک کوچه باغ معنای ناب با تو بودن را بو میکشم اما تو چرندیات مرا شعر مینامی و تا کوچه های سرد پاریس و صدای کفشهای ورنی روی سنگ فرش میروی، ولی من شاعر مسلک نیستم.این پسرک لاغر که روزی از دیوار راست هم بالا میرفت جنتل من نیست...یک من است!منی که گاهی رک گوییهایش مثله ضرب گلوله های توپ در لحظه ات میپیچد و گاه مهربانیش چونان خواب حریروار اقاقیها در آغوش میگیرد اندوهت را.یک عامی ساده ی غرق در کتاب که شاید در فکر تو از دنیایت یک جهان دور باشم اما بی آنکه بدانی لحظه لحظه دنیایت را زندگی میکنم و گاهی دورترین بخش وجودت را کشف میکنم و تو را بهتر از خودت میشناسم ؛قدیس نیستم و  همانقدر که غرق تفسیر روحیات توام دلم عجیب  دوزخ تنت که شبی را با گناه در آن شعله ور باشم میخواهد.آری این است مردی که مثله سایه بر دیوارهای هستی میخزد و در امتداد واژه ها جان میکند.
آری غریبه!من در میان واژه گانم زندگی نمیکنم.اینها شاید فقط یک لحظه هوس نوشتن و یا نوای اعتراضی برخاسته از کینه ای کهنه باشند که به جانم می افتند و درونم را پر میکنند از خون و بغض و خیابانهایی که رستاخیز را به چشمان خود دیده اند.شاید سکوتهایی بوده اند که اگر میشکستند یکی از گورهای بی نشان شهر به نامم میشد.من نه نگاه نافذ و مرموز راسپوتین را دارم،نه هیولایی خون آشام و نه آن عاشق پیشه ی شاعر که داغ عشقت را در تمام کوچه ها مست تلو تلو میخورد هستم....فقط یک آدمم که اگر باشی تنها تو حوای جهانم خواهی بود....!



Diazepam


پُک...

کاسهء سرم لبریز میشود از دوزخ شعله ور میان انگشتانم

پنجره باز است رو به سقوط

تکه ای نور جان میکند کف اتاق

پُک...

آویخته از زمان،مثله کف چکهء پوزهء جانوری هار فرو میریزم

کرم وار میلولم میان خود

شیطان به ارگاسم میرسد درون من

پُک...

ویران میشود در آینه تصویر قدیسی که خواستند من باشم

شب به اندازه ء یک تیغ سرد است

هراس تیز مرگ میخزد میان رگهایم

پـُـــــــ ـ ـ....

قرمز...و دیگر هیچ!


پ.ن:وب هیچکسو نمیتونم باز کنم درست شد میام پیشتون...!