رستاخيز من

گم ميشوم ميان سپيده دماني كه
شب زوزه هاي يك سگ پير ابستن آن بود
و بازهم، زير چكمه هاي سهمگين زندگي ميروم تا رفتن
ميدانم كه هستي هم
تن به نيهيليسم تكراري خود نخواهد داد
و تنها محكوم اين شكنجه خودم خواهم بود
كه بين اواز حزن آلود كلاغها
طعم گس يك سيگار را نفس نفس ميزنم
و تا امتداد يافتن مفهومي از اين آفرينش بي مفهوم
جز سايه ام چيزي مقابل خود نخواهم ديد...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 14:24 توسط immortal
|
بندهاي بندگي را گسستم