بغض یک سوسک


زندگی،شاعر ابیات مرده بودن

پخش زنده ی اعدام در خیابانهای جردن

زندگی آزادی شاشیدن سرپایی

بغض یک سوسک زیر دمپایی

زندگی، مستقیم آقا؟

مالیدن غیر عمدی زنی درون یک تاکسی!

زندگی غیرت خونین یک مرد

تاسف ازخبر داغ تجاوز به کودکی در غرب

زندگی توی صف نذری جا گرفتن

کانت،نیچه، پلاک فَروَهَر از گردن آویختن

زندگی عاشقانه ی مچاله  در دستانت

با بغض ِ سیکار دود کردن تمام خاطراتت

زندگی یعنی چهار دیوار انفرادی

خزیدن اندوه میان سلولهای تن انسان...!

arch enemy



زانوی من

هرگز به خاک حقارت اوهام تو نخواهد سایید

به چشمانم

این آوردگاه نبرد خدایان بنگر

و آنگاه

که در هجوم مرگ سای این خشم خیره

رعشه ی وحشت بر تنت افتاد

نه بنده و نه حتی مرید

 به نام والای انسان بخوان مرا...!

آشویتس



سنگینی سرم روی میز افتاد

من،حالش خوب نیست

شبیه دختری پیچیده در چادری پر از پشت بام و باد و سقوط

که در سوگ بکارت بر باد رفته اش دارد مرده میشود

احجام وحشی این حوالی به کشداری سرگیجه های من شده اند

حالا که خون خوابهای سر بریده از پلکهایم جاریست

اشعار نا تمامی که قولش را به خودم داده ام

شعار شده اند،در انقلاب مشت کرده ی ذهنم

منتظر گاز رسانی به عمق  بی هوشی من اند