آشویتس

سنگینی سرم روی میز افتاد
من،حالش خوب نیست
شبیه دختری پیچیده در چادری پر از پشت بام و باد و سقوط
که در سوگ بکارت بر باد رفته اش دارد مرده میشود
احجام وحشی این حوالی به کشداری سرگیجه های من شده اند
حالا که خون خوابهای سر بریده از پلکهایم جاریست
اشعار نا تمامی که قولش را به خودم داده ام
شعار شده اند،در انقلاب مشت کرده ی ذهنم
منتظر گاز رسانی به عمق بی هوشی من اند
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 22:19 توسط immortal
|
بندهاي بندگي را گسستم